دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه 4 سال و 6 ماه و 25 روز سن دارد

ترنم ترانه های کودکی دخترم

نیمه دوم سال دوم و کلی بزرگ شدن دخترم

من اومدم بازم دیر مثل همیشه  سلام دخترم...................... چقد نوشتن و به خاطر سپردن کارات این روزا سخته. هرچی بزرگتر میشی داری بازیگوش تر هم میشی که وقتی واسه برداشتن لپ تاپ به مامانت نمیدی  از وقتی راه رفتنت شروع شد پدر ما هم در اومد دیگه به یکسال و نیمی که رسیدی یک دختر شروبلا شدی که هرچی پیش میره ماشاله بهت آروم نمیشینی هرکی بیشتر از چندساعت باهات باشه میگه چرا تو پسر نشدی  بس که آتیش باره ای. الان که دارم واست مینویسم خوابی آخه غیر این نمیشه باشه ،تو بیدار باشی و من پای لپ تاپ مگه میشه کلی حرف دیگه هم لابلای نوشته های من شما تایپ میکنی. اینم بگم که یکمی قلدر و مغروری چیزی رو که بخوای باید بگیری ...
24 خرداد 1395

دلسا به روایت تصویر

قربون نگاه پرجذبه ت بشم من.... آماده ددر رفتن با بابایی...... 19ماهگی با کلی ترفند نشوندمت رو مبل نی نیتم دادم بغلت شاید واسه چنددقیقه باهاش بازی کنی و من به کارام برسم به ندرت پیش میاد با عروسکات بازی کنی آخه...... 19ماهگی شب چله ایمان جون پسرخاله تون که شروع سرماخوردگیت بود و چقد حالت بد بود ولی من تمام تلاشم رو کردم بهم خوش بگذره ولی تو ناخوش بودی و اذیت شدی دخترگلم..... بیشتر عکسات رو باید جلوی در بگیرم که آماده ددر رفتنی آخه نمیزاری اصلا یک عکس خوب ازت بگیرم میای و دوربین رو میگیری ازم.... 20ماهگی تاب تاب بازی و تماشای تی وی.......... این خانوووم پا تو کفش مامانم میکنن گاهی .... خیلی علاقه داره به...
10 فروردين 1395

اندر احوالات دلسای من

الان که مشغول تایپم عسلم تو خوابه نازی، خودت خوابیدی ولی نذاشتی ظهر که من خوابم می اومد بخوابم. امروز 24دیماه 94 باید هوا سرد باشه ولی بهاریه بهاریه حتی یک برفم نیومد که بریم با دخترم برف بازی کنیم البته اومد ولی کم بود و زود آب شد. دلسای من الان تو بیست ماهه سنی که وقتی نگاهش میکنی قشنگ بزرگ شدنش رو حس میکنی حالا دیگه کاملا متوجه حرفامون میشه و هرکاری میگیم انجام میده یادمه بابامهدی میگفت کی بشه دخترم جورابام رو بده دستم کی واسم اب بیاره الان همه این کارا رو میکنی و بدجور خودتو شیرین کردی واسه بابات پدرسوخته. تا بابا از راه میاد لوس بازیایی که توش شیطنت و دلبری داره هم شروع میشه  همینطوری دور خونه میدویی که توجه بابایی رو جلب کنی...
24 دی 1394

نیمه اول سال دوم

سلااام گل من همدم لحظه های من شیرینی زندگیمون دلسای نازم: خیلی دیر اومدم میدونم مثل همیشه ،حالا به قدری گرفتار میکنی مامانو که وقت نمیکنه بیاد واست بنویسه وگرنه خیلی دلم میخواد لحظه هاتو واست  ثبت کنم ولی نسبت به لبتاپ آلرژی خاصی داری، نمیشه وقتی بیداری بهش دست بزنم وقتایی هم که خوابی یا منم خوابم یا تو آشپزخونه یا اینکه مشغول گوشیمم   به هرحال بدجو ر سرگرم خودت کردی منو که افسار زندگیم از دستم رفته مخصوصا که جدیدا فوق العاده عوض شدی و از پایان پانزده ماهگی خلق و خوت عوض شده و نمیدونم چرا بهونه گیر شدی و گریه هات زیادتر شده و کلا بدقلق شدی حتی تو خوردنت که ماشاله خوش خوراک بودی حالا دیگه ناز و ادا داری البته بگم یک ر...
26 مهر 1394

12ماهگی وپایان یکسالگی

دخترم دندون دومشم هم بعد از سه روز نیش زد و حالا دوتا داره از پایین فقط. وقتی وارد ماه اخر سال اول زندگیش شد دیگه داشت اولین قدمهاشم برمیداشت تا یکسالگیش قشنگ راه میرفت و چقدم راه رفتن رو دوس داشت هرجا میرفتیم و میریم مخصوصا تو پارکا اصلا زمین نمیشینه که فقط راه میره به قدریکه پاهای من درد میگیره چون پابه پاش میرم یه وقتی زمین نخوره دخترقشنگم، بعضی وقتا هم بابایی میاد کمکم اینقد که شما ماشاله توان و انرژی داری فدات شم. حسابی شیطونی و بلا واسه همین وقت آپ کردن وبلاگت رو بهم نمیدی تا بخوام لپ تاپ بازش کنم زودتر از من تایپ میکنی تو ماشین نشستن باهاتم که خودش یک داستانی داره یا فلش درمیاری یا ضبط کم و زیاد میکنی تازه دنده هم جا میزنی عاشق پشت...
3 تير 1394

رویش اولین دندون

هورااااااااااااااااااا دخترم دندون دار شده    عشق من اولین دندونش بدون دردسر نیش زد وقتی دیدم که داشتم کمی ژله با انگشت میذاشتم دهانش و انگشتم خورد به دندونش خیلی خوشحال شدم  و زود رفتم خونه مامانی و به مامانی و خاله ها گفتم درست زمانی که سه روز مونده 11ماهش تموم شه. واست دندونهای سالم و محکم و با استقامت آرزو دارم نفس مامان.   مراقب مرواریدای قشنگت باش ...
30 فروردين 1394

10,11ماهگی

دختر گلم این روزا داره با رورویکش بدو بدو میکنه و عاشق رورویکشه. دلسایی نشستن رو تو هفت ماهگی.... سینه خیز رو آخرای نه ماهگی و چهاردستو پاش که شوق و شادی منو دو چندان کرد رو اول ده ماهگی شروع کرد آخه من از 4دستو پا رفتن دلسا قطع امید کرده بودم چون خیلی تنبل بود ولی دلسا کلا از وقتی راه افتاد عوض شد کلا تبدیل به یک دختر شرو شیطون شد که هرکی میبینش البته واسه یک تایم طولانی میفهمه که این دخملی چقده بلاست. خداروشکر که زمستون تموم شد و بهار داره از راه میاد من عاشق بهارو تابستونم. زمستون همش تو خونه اسیر بودم مخصوصا امسال به خاطر دلسا اکثر اوقات زندونی بودیم تو خونه و فقط بهمن ماه رو رفتیم مسافرت که حال و روحیه مون عوض شه ولی خسته تر برگشت...
18 فروردين 1394

فشرده خاطرات در7،8،9 ماهگی

سلام به همه ی دوستای خودم و دخترگلم خیلی خیلی دیر اومدم و صدالبته با کلی حرف واسه دخترم، الان نمیدونم از کجا شروع کنم واست بگم از شیطونیات از جیغات از اولین سفرت از سینه خیز و چهاردستو پارفتنت ............ خوب این روزا شدید منو درگیر خودت کردی تو حدی که فرصت آپ کردن وبلاگت رو پیدا نمیکردم البته لپ تاپم هم به مشکل خورده بود که اونم یک دلیلش بود ، بگذریم تابیدار نشدی بریم سراغ خاطرات جیگرم عشقم دلسام.................. دلسای من این روزا داره آخرین ماههای سال اول زندگیش رو طی میکنه و حسابی بلا شده و جیغهای دلنشینش  (البته واسه ما) همچنان همراهشه و هرجا بریم با جیغاش نی نی ها رو میترسونه و همه ی بچه های همسن و سالش از دست جیغ...
8 فروردين 1394

و.... 6 ماهگی

دخترم اولین ویروس سرماخوردگی زندگیشون رو دریافت کردند   الهی درد و بلاهات به جونم من هر قدمی که دارم باهات پیش میرم میفهمم مامانا چی کشیدن تا بچه هاشون رو به ثمر رسوندن.                                                    (مامان گلم دستاتو میبوسم ) از خدا میخوام دیگه دخترم  سرما نخوره... مریض نشه... من خیلی کم صبرم... یا حداقل اگه خوردی زود خوب شی خیلی سخته شاهد سرفه های نیمه شب دخترت باشی و نتونی کاری واسش بکنی که بتونه راحت بخوابه. دلسایی فقط اینو بهت بگم بابایی خیلی دوست داره با هر سرفه ...
21 آبان 1393

4و5 ماهگی جیغ جیغو

خیلی دیر اومدم میدونم، دخترمون داره بزرگتر میشه و بازیگوش تر و زمان بیشتری رو از ما میخواد که پیشش باشیم الان جا داره بگم همین یه خطی که تایپ کردم  3بار منو از جام بلند کردی واسه جغجغه ت که از  دستت افتاده اگه هم ندم که هیچی جیغ و دادت هواست... بازم برم................... خیلی پرسرصدا تر از قبل شدی از وقتی وارد 5ماهگی شدی جیغ جیغو هم شدی و منم کمی کم حوصله کردی چون همش باید بغل بگیرمت و گاهی ازصدای جیغت که نمیفهمم چی میخوای واست ناراحت میشم و بعدشم خسته و سردرد منتظر اومدن بابایی میشینم تا بیاد و تو رو از من بگیره و بتونم یه خورده نفس بگیرم البته همه میگن وای خوبه که جیغ بزنه داره بازی میکنه منم ناراحت نیستم از جیغهای بازی و شاد...
26 مهر 1393